باید این را اعتراف کنم که هیچ وقت نشده بشینم و مقاله ای را در باره ی تقسیم بندی آدم ها در احوالات پارتنر شیپی یشان بخوانم، حتی نکرده ام این موضوع را در گوگل سرچ کنم و ببینم آدمها در باب زندگیه "زوجانه" به چند دسته تقسیم می شوند، اما بر اساس یک تقسیم بندی فرضی و غیر علمی، آدم های دنیای من دو دسته اند. آدم های زوجانه و فردانه .
زوجانه ها، آدم های زندگیه پارتنریند، حالا در هر نوعش. این ویژگی هم بیشتر در کابینت ها و حمام هایشان بروز می کند، این طور که حتی در خانه ی مجردی شان، در کابینت را اگر باز کنی دو لیوان عین هم می بینی، یا از این لیوان هایی که در کنار هم یک قلب کامل می شوند و از این دست ظرایف مشترک زندگی پارتنری، حمام اما داستان دیگری است، در حمام همه چیز به دو لیوان که در کنار هم طرح قلب را بسازند ختم نمی شود، حمام جایگاه رایحه هاست، یعنی باید مشامتان کار آزموده باشد تا متوجه شوید که این حمام -هر چند حمام یک آدم عذب باشد- بوی پارتنر شیپ می دهد، یک بحث تجربی است، کار کشته گی می خواهد و یک شامه ی قوی مادرزادی.
در سوی دیگر هم آدم های فردانه اند. این آدم ها نشانه ی خاصی ندارند، یا لااقل من برایشان نشانه ی مشترکی ندیده ام، این طوریست که آدم های فردانه را بیشتر از کمبود و یا نبود نشانه های بارز آدم های زوجانه می شود شناخت. این آدم ها در بهترین شرایط ترجیحشان این است که عشق زندگیشان، که از قضا انسانیست موقر و شایسته و بایسته ، شب را در رخت خواب خودش سپری کند، یا لا اقل صبح بلند شود و برود خانه ی خودش و یا در مسامحه آمیزترین شرایط شب دوباره به آنجا بر نگردد، ساده ترش می شود این که این آدم ها از این که رخت خوابشان بوی تن فرد دیگری را بدهد -هر چند عشقشان باشد یا خواهر یا برادرشان که یک هفته ای مهمانشان شده- خوششان نمی آید، یا لااقل تمایل چندانی هم به آن که وقتی نیمه شب بالشتشان را به سینه شان می فشرند بگویند : وای! بوی موهای عشقم! ندارند.
این مقده چینی ها اما فقط برای این است که بگویم برای آدم ها پیش می آید که در زندگی، عشقشان متعلق به "آن گروه دیگر باشد" . یعنی وقتی دلشان می خواهد سه روز سفرشان را به تنهایی سر کنند، بمانند در رو دربایستی عشق زوجانه شان. و یا از این که عشق فردانه شان همیشه ی روزگار خدا در حمام را محکم پشت سرش چفت و بست می کند دلشان بشکند از جفای روزگار و بی عاطفه گی محبوب. گمانم نهایت این روابط میان گروهی - جز این که از ریشه و پی به کل سوزانده و جزغالانده شود - به "درماندگی توأمان با به گا رفتگی نامحسوس در شرایط پیچیده " یکی از آن دو تمام می شود، یا یکی باید حضور عشق زوجانه اش را تا به لحظه ی مرگ بر پای میز صبحانه تحمل کند، یا دیگری در حسرت این که پتویش بوی تن معشوقش را گرفته باشد، بسوزد و بسازد.
می دانید؟ گمانم ایزد منان آدم هایی را که در زندگیه پیشینشان زده اند جوجه کفترهای گرسنه ی زبان بسته ای را با تیرکمان بی مادر کرده اند، یا چشم عروسک دختر همسایه شان را در آورده اند و آن وقت عروسک را از طبقه ی چهارم پرت کرده اند پایین، به این نوع روابط مبتلا می کند و می گذارد در ضمن دلخوشی به این که عشق زندگیشان را یافته اند، دهنشان در این روابط میان گروهی سرویس شود. و باید بگویم که این سرویس شده گی گاهی بدجور به آدمی فشار می آورد، بدجور.
زوجانه ها، آدم های زندگیه پارتنریند، حالا در هر نوعش. این ویژگی هم بیشتر در کابینت ها و حمام هایشان بروز می کند، این طور که حتی در خانه ی مجردی شان، در کابینت را اگر باز کنی دو لیوان عین هم می بینی، یا از این لیوان هایی که در کنار هم یک قلب کامل می شوند و از این دست ظرایف مشترک زندگی پارتنری، حمام اما داستان دیگری است، در حمام همه چیز به دو لیوان که در کنار هم طرح قلب را بسازند ختم نمی شود، حمام جایگاه رایحه هاست، یعنی باید مشامتان کار آزموده باشد تا متوجه شوید که این حمام -هر چند حمام یک آدم عذب باشد- بوی پارتنر شیپ می دهد، یک بحث تجربی است، کار کشته گی می خواهد و یک شامه ی قوی مادرزادی.
در سوی دیگر هم آدم های فردانه اند. این آدم ها نشانه ی خاصی ندارند، یا لااقل من برایشان نشانه ی مشترکی ندیده ام، این طوریست که آدم های فردانه را بیشتر از کمبود و یا نبود نشانه های بارز آدم های زوجانه می شود شناخت. این آدم ها در بهترین شرایط ترجیحشان این است که عشق زندگیشان، که از قضا انسانیست موقر و شایسته و بایسته ، شب را در رخت خواب خودش سپری کند، یا لا اقل صبح بلند شود و برود خانه ی خودش و یا در مسامحه آمیزترین شرایط شب دوباره به آنجا بر نگردد، ساده ترش می شود این که این آدم ها از این که رخت خوابشان بوی تن فرد دیگری را بدهد -هر چند عشقشان باشد یا خواهر یا برادرشان که یک هفته ای مهمانشان شده- خوششان نمی آید، یا لااقل تمایل چندانی هم به آن که وقتی نیمه شب بالشتشان را به سینه شان می فشرند بگویند : وای! بوی موهای عشقم! ندارند.
این مقده چینی ها اما فقط برای این است که بگویم برای آدم ها پیش می آید که در زندگی، عشقشان متعلق به "آن گروه دیگر باشد" . یعنی وقتی دلشان می خواهد سه روز سفرشان را به تنهایی سر کنند، بمانند در رو دربایستی عشق زوجانه شان. و یا از این که عشق فردانه شان همیشه ی روزگار خدا در حمام را محکم پشت سرش چفت و بست می کند دلشان بشکند از جفای روزگار و بی عاطفه گی محبوب. گمانم نهایت این روابط میان گروهی - جز این که از ریشه و پی به کل سوزانده و جزغالانده شود - به "درماندگی توأمان با به گا رفتگی نامحسوس در شرایط پیچیده " یکی از آن دو تمام می شود، یا یکی باید حضور عشق زوجانه اش را تا به لحظه ی مرگ بر پای میز صبحانه تحمل کند، یا دیگری در حسرت این که پتویش بوی تن معشوقش را گرفته باشد، بسوزد و بسازد.
می دانید؟ گمانم ایزد منان آدم هایی را که در زندگیه پیشینشان زده اند جوجه کفترهای گرسنه ی زبان بسته ای را با تیرکمان بی مادر کرده اند، یا چشم عروسک دختر همسایه شان را در آورده اند و آن وقت عروسک را از طبقه ی چهارم پرت کرده اند پایین، به این نوع روابط مبتلا می کند و می گذارد در ضمن دلخوشی به این که عشق زندگیشان را یافته اند، دهنشان در این روابط میان گروهی سرویس شود. و باید بگویم که این سرویس شده گی گاهی بدجور به آدمی فشار می آورد، بدجور.
No comments:
Post a Comment