Tuesday, January 22

Not Her

مگر نوشتن به داد رسد ....

Sunday, December 2

Making Them Hear


یک جای ذهنم مدام می خواند
عنّك عمري يا عمري عنّك عمري ما اتأخّر
و کاری هم برایش نمی شود کرد ... 

Wednesday, October 3

...

سیــــــــــــاهچاله ها ...

Friday, September 21

I was here before

روزهای اضطراب و شب های بی آرامش
تمام می شود؟

Wednesday, July 4

Fantasia

در ورژن دیگری از زندگی مرد ِ زندگی من ویولنیست است. چرا؟ دقیقن به این دلیل که ناخوداگاه من به گونه ی برنامه ریزی شده که عمده مواردی را که سایر مردم دوست دارند دوست نداشته باشم؛ مواردی همچون قرمه­سبزی، آش رشته و بچه ی خود آدم. یا اینکه چیزهای نامعقولی را ترجیح بدهم به چیزهای معمولن معقول، مثل ترجیح دادن گرما به سرما، کیش به ترکیه و ویولن به پیانو.

 البته تکیه دادن به پیانو و گوش سپردن به نوای مونلایت بتهون که انگشتان رامشگر محبوب درفضا منعکس می کند فانتزی ِ کلیشه ای ِ زیباییست که  نه زیباییش از کلیشه بودنش می کاهد و نه کلیشه بودنش از زیباییش. مگر کلیشه بودن ِ منشی زن برای شرکت مهندسی-معماری چیزی از زیبایی منشی کم می کند؟خیر و به گواهی شاهدین تنها زیبایی منشی و فانتزی خوابیدنش با مدیرعامل میانسال یا پسر مدیرعامل میانسال و یا هر سه را می کند در نا کجای ما. تکیه دادن به پیانو و آن تصویر فوق هم همین طور است، اولش پاکتمان را می گیریم دستمان و عق هایمان را می زنیم در باب کلیشه، اما آخرش آن چیزی که ته دلمان می ماند، آرزوی دستیابی به آن زیبایی است. هر چند همه­یمان پاکت هایمان را به نشانه ی نفرت از کلیشه بالا بگیریم و محتویاتش را بکشیم به رخ هم دیگر. فرقش چی؟ ته دلمان غنج می زند برای همان کلیشه با جزئیات متغیرش، با ویسکی و سیگار برگ وقتی خودمان نشسته باشیم پشت پیانو و ادری هپبورنی، کاترین هپبورنی کسی تکیه داده باشد به پیانو و یا با جین و لاکی استرایک وقتی خودمان تکیه بدهیم به پیانو و کلارک گیبلی، همفری بوگارتی هم نشسته باشد پشت کلاویه ها. می بینید آدم باید باید مریض باشد که از خیر همفری بوگارت پشت پیانو بگذرد و دلش یک مریض احوالی مثل باستر کیتون را بخواهد که برایش ویولن بزند و اعصابش را بتراشد. یعنی چنان آرشه بکشد به روی سیم که روح آدم از بدنش کشیده شود بیرون و در همین حین آدمی بزند زیر گریه، های های در ماهور - برای رفتن به نغمه ی شکسته ی های های در ماهور یک ربع پرده پایین آمده روی درجات ششم،پنجم،چهارم و سوم ماهور چرخ زده و در رجعت به گا روید - این چیزها البته دست خود آدمی نیست، از یک برنامه ریزی اشتباه و یا تصادفی برای ضمیر ناخودآگاه نشأت می گیرد که یونگ اگر در میان خوابیدن با بیمارهای متعددش زمان فراغت بیشتری پیدا می­­کرد به آن می پرداخت. روشنگری بیشتر درمورد ضمیر ناخودآگاه از جمله پژوهشهای علمی است که کلیشه ی خوابیدن روانکاو با بیمار/مراجعش زمانی برای آن باقی نگذاشت و آدمی مثل مرا باقی گذاشت با خطای برنامه ریزی در ضمیر ناخودآگاه و علاقه ی بیمارگونه به نوای روح­کُش ِ جان از تن بدر آر ِ ویولن و خوانندگان سوپرانو لیریک آروو پرت که حنجره یشان از هر جواد رضویانی یک صادق هدایت می سازد در حال کیپ کردن درزهای پنجره و بعدتر باز کردن شیر گاز.
ریشه یابی فانتزی ِ باستر کیتون و ویولن صور اسرافیل مأبش به دلیل عملکرد خوب وایگرا در زندگی یونگ ممکن نیست، اما پایانش می رسد به جمع متناسبی از قرص های خواب آور و آرامش بخش و چپیدن در تخت خوابی که مفتخر از از مادر ِ آدمی لقب ِ "رخت ِ خواب کارگر افغانیا" گرفته است. اما حدس بزنید عاقبت کلیشه ی پیانو و یکی از هپبورن ها و باقی قضایا چه میشود؟ بعله، با جزئیات متغیر از خرچپانی در صندلی عقب ِ کادیلاک مشکی تا فراخ ِ بالی*  در تخت های هتل هیلتون همه چیز ختم میشود به سکس، آن هم بدون نیاز به وایگرا، بدون نگرانی از نتایج بیبی-چک در چند ساعت آتی، تمامن ختم به خیر.
بعله آدم باید مریضی به خصوصی داشته باشد که رکورد سقوط آزاد با مغز از ارتفاع واقعیت ِ همفری بوگارت ِ پشت پیانو به فانتزی ِ خودآزارانه ی باستر کیتون و ویولنش را چندین متر جا به جا کند. مریضی نادری که مبتلایانش بیشتر در صندلی های آخر اتوبوس ها یافت می شوند تا در تاکسی یا مترو.  چون آنجا آدمی فارغ از نگاه های خیره در نغمه ی شکسته ی ماهور برای خودش های­های کرده و به صرف آنکه دلش به دلایل نامعلومی گرفته، از پشت عینک بسیار بزرگش، اشک های کارتونی می ریزد. از آن عینک هایی که مشخصه ی آدری هپبورن بود. صبحانه در تیفانی را که حتمن دیده اید؟ نه؟

Tuesday, June 12

No Regrets

مدت ها پیش سیستم چای خانواده مدرنیزه شد، سه چهار سال پیش بود گمانم و از آن زمان همه ی پروسه ی نیم ساعته ی دم کردن چای خلاصه شد در پنج دقیقه و این  بزرگترین لطف تکنولوژی بعد از "اتو مو" و "ماکروویو" به خانواده  ماست، از خانواده البته منظورم تنها به من و مامان است که فیِ مصرفمان بیشتر از نفری دو فلاسک در روز است، وگرنه سایر اعضای خانواده ی در مصرف چای، انسان های به مراتب نرمال تری هستند. این که نمی گویم "موجودات نرمالتری" و می گویم "انسان های نرمالتری" به دلیل حضور مامان در گروه فوق است مثلن اگر اصغر و من و نه "مامان و من" این گروه را تشکیل می دادیم می گفتم موجودات نرمالتری.
چای ساز اما دو هفته ایست که خراب است و از آن جایی که ما خانواده ی منصفی هستیم و عدالت میان تمامی وسایل خانه مراعات می کنیم، چای ساز را- به دلیل تأخر زمانی در خراب شدن- در انتهای لیست تعمیرات/تعویضات/نوسازی قرار داده ایم، از این لیست می شود نمونه های هم چون : پارکت، کمد دیواری اتاق مامان، پرده پذیرایی، پرده تمام اتاق ها، رنگ، صندلی های میز غذا خوری، ترک ِ اسفناک دیوار اتاق من و پذبرایی به دلیل ترکیدن لوله را نام برد  که قدیمی ترین موردش بر می گردد به هشت سال پیش، و بنا بر لیست فوق و استدلال عقل سلیم، چای ساز نه تنها از نظر تأخر زمانی، بلکه از نظر اهمیت و ضروت هم ارجحیتی بر سایر موارد فوق ندارد. دارد؟
البته نگاه تیزبین و خواستگار منشانه ای می خواد که کسی متوجه عموم این مشکلات بشود، به جز صندلی های تا به تا و جکسون پولاک وارِ میز غذا خوری که منظره ی دردناکی را برای هر مهمان فراهم می کند، سایر موارد به دیده ی اغماض اگر نگاه کنید، با قالی و تابلو و قاب عکس و ... پوشانده شده اند، کاری که تمامی اعضای خانواده ی ما به خوبی برای آن تربیت شده اند، یا حتی برای آن به دنیا آمده اند: ماست مالی و انکار مشکلات، همین است که اگر روزی نکیر و منکری آمدند و شب اول قبر یقه ام را گرفتند که آیا رسالت زندگیم را به خوبی انجام داده ام، باید بگویم که تا الان بسیار مفتخر و سرافرازم، البته این ویژگی و رسالت مشمول گذر زمان می شود، یعنی هر چه قدر از عمرافراد خاندان ما بگذرد تواناییشان در انکار مشکلات تحلیل رفته  و بر قدرت اگزجره نمودن تمامی آن مشکلات افزوده می شود. برای این هم نمونه های بارزی موجود است گه شرحش نه در حوصله ی خواننده می گنجد و نه نگارنده لزومی در بیانش می بیند.
همین خرابی چای ساز باعث شد، که مجبور شوم مناسکِ کتری و اجاق را به جای بیاورم و ساقی هم مهلت کند بیاید بنشیند روی کانتر آشپزخانه، که گمانم جز او کس دیگری نتواند آن طور که او خودش را میان کابینت ها و وسایل جای می کند، این کار را انجام دهد، بس که این بشر ظریف و شکستنی و در عین حال انعطاف پذیر است و می تواند اعضای بدنش را چنان در هم پیچ و تاب دهد که حال هر آدمی را بد کند، به جز اینکه به دیدن اعضای پیج خورده ی انسان عادت داشته باشید و این که کسی پایش را بندازد دور گردنش، برایتان صحنه ی متداولی باشد. حالا همین موجودی که به صورت مشمئز کننده ای بدن انعطاف پذیری دارد جوری که شاید فکر کنید نرمی استخوانی، نرمی مفاصلی چیزی دارد، نشسته بود روی کانتر و داشت برایم از فلورانس تعریف می کرد که چه کلیساهای قشنگی دارد و مجسمه هایش دل آدم را می برند و قبرستان هایش هم حتی زیباست و آدم دلش می خواهد بمیرد تا میان همه مجسمه و سبزه و گل دفن شود و سنگفرش خیابان هایش هوش از سر آدمی که ذره ای شعور در او نهادینه شده باشد می برد. حرف ها البته همان حرف های ده-دوازده سال پیش به این سو بود با این تفاوت که تا دو سال پیش جمله ها با "می گن" شروع می شد و در واقع از قالب سوم شخص مفرد/جمع بود که زیبایی های فلورانس به شرح کشیده می شد و حالا با حذف سوم شخص، ساقی مشاهده ی عینی خودش را از سنگفرش های فلورانس، برای من فلورانس نرفته تعریف می کرد که البته فلورانس را دیدن یا ندیدن من هم تغییری در وصف جزء به جزء فلورانس ایجاد نمی کرد، چون تمامی این حرف ها برای دوستی که بیست سالی بود که فلورانس زندگی می کرد هم زده شده بود و "آهان آهان" گفتن های دوست هم برای تمام کردن این تعاریف تکراری افاقه نکرده بود، من هم بنا به همین تجربه میان حرف های پراکنده "آهان،چه جالب،چه دیدنی" می گفتم و منتظر بودم که آب کتری جوش بیاید و من هم از وصف هزار باره ی فلورانس خلاص شوم.
تا این که ساقی میان تعریفات هزاربار گفته و شنیده گفت که فلورانس با تمامی خوبی هایش البته جای زندگی نیست و قصدش این است که "موو" کند به نیویورک و بعد از نیویورک گفت که چه امکانات کاری بهتری دارد و چه قدر زندگی در آن جا پویاست و ... که آب کتری جوش آمد و من از او خواستم که اگر قصد ندارد بسوزد از روی کانتر بلند شود چون من آب جوش را بریزم در فلاسک چای. همین شد که از جایش بلند شد و گفت: پس من لیوان و شیرینی را می برم.
ساقی که رفت می دانستم که به زودی مشاهداتش از نیویورک هم عینی می شود، می دانستم که در نیویورک هم طاقت نمی آورد و بند نمی شود و می رود و آرزوهایش را در شهر دیگری شاید این بار جنوب آفریقا یا حوزه ی اسکاندیناوی دنبال کند.  اما نمی دانستم که چند بار دیگر او را می بینم که از آرزوهای گذشته و واقعیات امروزش تعریف می کند و من همچنان با خودم فکر کنم که از زندگیم که بخش اعظم مفیدش را هم پشت سر گذاشته ام دقیقن چه می خواهم. یا این که چرا آرزویی ندارم که بتوانم انقدر با ذوق برای کسی، هرچند زیاد هم حوصله نداشته باشم تعریفش کنم. و در نهایت اگر همین الان سرم را بگذارم روی کاشی های آشپزخانه و بمیرم و در قبرستانی بسیار کسل کننده، دلگیر خاکی و پر از سنگ قبرهای زشت و گل های گلایل که از آنها متنفرم دفن شوم، جز این که از رسالت ماست مالی کردن و انکار مشکلات بر آمدم چه جوابی برای نکیر و منکر و برای خودم دارم.
در همین فکرها، در فلاسک چای را محکم کردم و رفتم تا روی صندلی های تا به تای میز غذاخوری بشینیم، چایی بخوریم و تا نوبت بعدی دم کردن چای یادمان برود که چای سازمان خراب است به علاوه ی لیست بالابلندی از وسایل دیگر نیاز یه تعمیر/تعویض/نوسازی دارد.

Friday, June 8

Sometimes it hurts instead

باید این را اعتراف کنم که هیچ وقت نشده  بشینم و مقاله ای را در باره ی  تقسیم بندی آدم ها  در احوالات پارتنر شیپی یشان بخوانم، حتی نکرده ام این موضوع را در گوگل سرچ کنم و ببینم آدمها در باب زندگیه "زوجانه" به چند دسته تقسیم می شوند، اما  بر اساس یک تقسیم بندی فرضی و غیر علمی، آدم های دنیای من دو دسته  اند. آدم های زوجانه و فردانه  .
زوجانه ها،  آدم های زندگیه پارتنریند، حالا در هر نوعش.  این ویژگی  هم بیشتر در کابینت ها و حمام هایشان بروز می کند، این طور که  حتی در خانه ی مجردی ­شان، در کابینت را اگر باز کنی دو لیوان عین هم می بینی، یا از این لیوان هایی که در کنار هم یک قلب کامل می شوند و از این دست  ظرایف  مشترک زندگی پارتنری،  حمام اما داستان دیگری است، در حمام همه چیز به  دو لیوان که در کنار هم طرح قلب را بسازند ختم نمی شود،  حمام جایگاه رایحه هاست، یعنی باید مشامتان کار آزموده باشد تا متوجه شوید که این حمام   -هر چند حمام یک آدم عذب باشد- بوی پارتنر شیپ می دهد، یک بحث تجربی است، کار کشته­ گی می خواهد و یک شامه ی قوی  مادرزادی.
در سوی دیگر هم آدم های فردانه اند. این آدم ها  نشانه ی خاصی ندارند، یا لااقل من برایشان نشانه ی مشترکی ندیده ام، این طوریست که  آدم های فردانه  را بیشتر از  کمبود و یا نبود نشانه های بارز آدم های زوجانه می شود شناخت. این آدم ها  در بهترین شرایط ترجیحشان این است که عشق زندگیشان، که از قضا انسانیست موقر و شایسته و بایسته ، شب را در  رخت خواب خودش سپری کند، یا لا اقل صبح بلند شود و برود خانه ی خودش  و یا  در  مسامحه ­آمیزترین شرایط شب دوباره به آنجا بر نگردد، ساده ترش می شود این که این آدم ها از این که رخت خوابشان بوی تن فرد دیگری را بدهد -هر چند عشقشان باشد یا خواهر یا برادرشان که یک هفته ای مهمانشان شده- خوششان نمی آید، یا لااقل تمایل چندانی هم به آن که وقتی نیمه شب  بالشتشان را به سینه شان می فشرند بگویند : وای! بوی موهای عشقم! ندارند.
این مقده چینی ها اما فقط برای این است که بگویم برای آدم ها پیش می آید که در زندگی، عشقشان متعلق به  "آن گروه دیگر باشد" . یعنی وقتی دلشان می خواهد  سه روز سفرشان را به تنهایی سر کنند، بمانند در رو دربایستی عشق زوجانه شان. و یا از این که عشق فردانه شان همیشه ی روزگار خدا در حمام را محکم پشت سرش چفت و بست می کند دلشان بشکند از جفای روزگار  و بی عاطفه گی محبوب. گمانم  نهایت این روابط   میان گروهی - جز این که از ریشه و پی به کل سوزانده و جزغالانده شود - به "درماندگی توأمان با به گا رفتگی نامحسوس در شرایط پیچیده " یکی از آن دو تمام می شود،  یا یکی باید حضور  عشق زوجانه اش را تا به لحظه ی مرگ بر پای میز صبحانه تحمل کند، یا دیگری  در  حسرت این که پتویش بوی تن معشوقش را گرفته باشد، بسوزد و بسازد.
می دانید؟ گمانم ایزد منان آدم هایی را که در زندگیه پیشینشان  زده اند جوجه کفترهای گرسنه ی زبان بسته ای را با تیرکمان بی مادر کرده اند، یا چشم عروسک دختر همسایه شان را در آورده اند و آن وقت عروسک را از طبقه ی چهارم پرت کرده اند پایین، به این نوع روابط مبتلا می کند و می گذارد در ضمن دلخوشی  به این که عشق زندگیشان را یافته اند،  دهنشان در  این روابط میان گروهی سرویس شود.   و باید بگویم که این سرویس شده گی گاهی بدجور به آدمی فشار می آورد، بدجور.

Monday, April 16

Counterpoint in the time of Loneliness / 3

می دونی سمیع، فکر می کردم آدم ها باید راجع به موضوع های خیلی مهم با هم تفاهم داشته باشن، خیلی دیر فهمیدم هیچ چیز مهم تر از تفاهم سر موضوع های ساده و روزمره نیست، اینکه چه فیلمی ببینیم، غذا چی بخوریم یا اینکه تو چاله های آب کوچه بپریم و جلوی دانشگاه رو برگای خشک بدویم.
اینطوری اگه بحثی هم پیش بیاد در مورد موضوع های مهم و قابل بحثه که می ارزه آدم به خاطرشون حرص بخوره و فسفر بسوزونه، نه موضوع های ساده و احمقانه ای که حتی ارزش حرف زدن هم ندارن و ذره ذره آدما رو از هم دور و دورتر می کنن و جز نفرت چیزی باقی نمی ذارن.

Counterpoint in the time of Loneliness / 2

زمانی هم هست که به خودت میای و می بینی رویای کس دیگه ای و زندگی می کنی، مهم نیست پدر و مادرت باشن، همسرت، مذهبت یا حتی هم عصرهات، مهم نیست. مهم اینه که به خودت میای و می فهمی مهره ی سرباز بازی ِ دیگرانی.

فکر می کنی چند نفر وقتی با تفنگ، دشمن خاکشونو نشونه رفتن و افتادن سرباز دشمنو دیدن و تازه فهمیدن که این بازی اونها نبوده؟ چند نفر زیر نور پرژکتور های صحنه، میون تشویق تماشاچی ها به خودشون اومدن و فهمیدن بازیگر رؤیای کس دیگه ای هستن؟


مهره ی بازی دیگرون بودن حال آدم و به هم میزنه،"میکا"، سرباز دیگرون بودن تهوع آوره ...

Point Of No Return

همیشه اما داستان ِ خواسته شدن و دوست داشته شدن نیست.
گاهی همه چیز، همه چیز می شود وسوسه ی رهایی،
رهایی از چاردیواری عاشقیت، از گرداب خواسته شدن، دوست داشته شدن.
گاهی همه چیز می شود شوق پریدن از لبه ی پرتگاه،
یا پرواز یا سقوط.


این حرف ها را اما، نمی شود به کسی گفت، نمی شود نوشت.
همه شان می شود گره های کور، می شود پیچیده شدن در این کلاف سردرگم .
همه اش می شود این لبخندهای جراحی شده بر چهره،
می شود ...
می شود سکوت.
همه اش