Sunday, April 17

Monological

نباشی،


آفتاب ستیزه جوی تابستان خیره گی ِ نگاهش را می دوزد به بی حوصله گی ِ خانه. می کِشد نگاه خیره سرش را به آجرفرشِ حیاط ِ آفتاب سوخته و ماهیان بی رمق حوضِ کاشی تا درختان ِ به شکوفه نشسته ی خرمالو و برگ های موی رها شده بر جا به جای دیوار.

نباشی،
آفتاب ِ خیره سر، سرک می کشد از میان پنجره های رو به نور و سایه های رنگی را می گستراند بر طرحِ باغ هایِ کاشان ، لگد خورده و تار و پود گسیخته و رها شده در میانه ی اتاق؛ به چشم می نشاند کلاویه های غبار گرفته و سه تار خاموش و لیوان نیمه خورده به جای مانده روی میز، تا نبودنت را، بیش از پیش به رخ کشد.
نباشی،
پرنده ها و جیرجیرک های باغ، مُهر ِ سکوت دیوارها را به لب دارند انگار، و ماهی ها حتی به هوای رخ ماه که جلوه می کند بر سکون آب به رقص نمی آیند در آن زلال تمام، که گویی سماع در آینه ی آسمان.

نباشی،
بی حوصله گیم جلوه می کند بر گیسوان آشفته و کتاب های نخوانده و شعر های نگفته و رد انگشتانی که به جای می ماند بر غبار هر جای این خانه : کتابخانه ات، صندلی ات، میزت، ستارَت و هر آنچه می شود یاد تو را در آن ها جست و خودت را کمتر تاب دلتنگی آورد.
نباشی،
انگار عطر هیچ چیز نمی پیچید در خانه، نه نسیمی که به رایحه ی خاک ِ به نم نشسته، خانه را زنده کند، نه دلنشینی به جای مانده از عطر تنت بر تار و پود ملحفه های سفید، نه عطر شالی زار های شمال در آشپزخانه ی کوچکمان که بیاید تا سفره ی قلمکار گسترده بر تخت چوبی حیاط.
نباشی،
بهانه های کوچک شادی، عاشقانه های همیشه، گم می شوند در بی کرانه گی ِ زمان که ملال انگیز می گذرد بر من در نبودنت.

نیستی،
نیستی و همه چیز رنگ سکوت گرفته است
همه چیز



No comments: