Friday, April 15

Daughterly

پاهایش را سُر داده بود در حوض خانه و خیره به ماهی های سفره ی هفت سین که خودش هر هفت تایشان را انتخاب کرد و بعد هم روی تک تکشان اسم گذاشت و مراقبشان بود تا امروز، که با کمک «بابا» انداختشان توی حوض و حالا طوری که پشتش به من باشد نشسته بود سر حوض و علی کوچیکه فروغ را که «بابا» یادش داده، جوری که من نشنوم زمزمه می کرد و رسیده بود به - من توی این تاریکی های کف آبم به خدا حرفام و باور کن علی ماهی خوابم به خدا؛ که گفتم می خواهم برای خودم شیر نسکافه درست کنم و دوست دارد برای او هم درست کنم یا نه؟ گفته بودی که چه قدر شیر نسکافه دوست دارد، و به حتم از آنجایی که من ایستاده بودم صدایم را می شنید اما وانمود کرد که صدایم را نشنیده و ادامه داد که - دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن، پرده های مرواری این ور و اون ور بکنن ... - دیگر پاپیچش نشدم. می دانستم به لطف ماهی هاست که امروز در نبودت، مثل همیشه خودش را حبس نکرده در اتاق کارت و آمده نشسته سر حوض، اما مسلماً دلش نمی خواهد مرا ببیند یا با من حرف بزند و بدم آمد از خودم که رذیلانه برای به حرف کشیدنش پرسیده بودم که شیر نسکافه می خورد یا نه.


شیر را دو لیوان پیمانه کردم و ریختم در شیر جوش و همانطور که بالای سر شیر جوش ایستاده بودم و حواسم بود که این بار مثل همیشه سر نرود فکر کردم که در تمام این مدت هیچ چیز و هیچ کس به اندازه ی سکوت دخترک امانم را نبریده، هیچ کدام از سرزنش ها، حرف ها، نصیحت ها، اشک ها و نگاه های سنگینی که مدت ها حضورشان را همه جا حس می کردم آن طور بی طاقتم نمی کردند که سکوت دخترک. می دانستم که اگر مِهر خانه به دلش نیفتاده بود، حاضر نمی شد عید امسال را که مادرش برای مراقبت از خواهر پا به ماهش ایران نبود،بیاید پیش ما و بی شک می رفت خانه پدر بزرگش. می دانستم که چه قدر حضور من در کنار بابایش برایش سنگین است و نه آن قدر کوچک است که بشود با دلایلی ساده قانعش کرد و کم کم و به حضورت عادت کند و دوستت داشته باشد و نه آنقدر بزرگ که بشود برایش همه چیز را آن طور که هست توضیح داد... شیر سر رفته را با دستمال از روی اجاق پاک کردم و شیر را ریختم در یکی از ماگ های رنگی و دومی را برگرداندم به کابینت .


علی کوچیکه را تمام کرده بود که لیوان شیر نسکافه را طوری که ببیند گذاشتم کنار حوض و چرخیدم به سمت آشپزخانه که چشمم افتاد به سرخی چشمانش که نتوانسته بود زیر موهای لخت سیاهش پنهانشان کند. نفسم برید انگار، نفهمیدم تا آشپزخانه را چه طور راه رفتم یا که دویدم شاید. نمی دانی سرخی چشم هایش چه طور راه نفسم را بند آورد و لرزه انداخت بر بند بند وجودم انگار که قطره قطره آب سرد را بچکانند بر کمرم. تصویر چشم های سرخ دیوانه ام می کرد. می شود آدم بگرید آن طور بی صدا آنطور مغرور؟ می شود آن طور بغضت را پنهان کنی از همه؟


در اتاق را که باز کردی حتماً فهمیدی خواب نیستم و بهانه ی جرف نزدن است که خودم را به خواب زده ام که گفتی «ماهی» را می رسانی خانه ی پدربزرگش و شب را دیروقت برمیگردی. می دانستم می مانی تا «ماهی» را بخوابانی. صدای در خانه را که شنیدم آمدم سر حوض و لیوان دست نخورده شیر نسکافه را خالی کردم در راه آب کناره ی حوض. توی تاریکی های کف آب دنبال ماهی های سفره هفت سین می گشتم که بغض راه باز کرد تا چشم ها و اشک ها سر خوردند از روی گونه تا آخر تاریکی های آب. آنجایی که ماهی ها خوابیده بودند. هر هفتایشان.

No comments: