یک جایی هست که نمی شود دوستش نداشت. نه، نه این که نشود. یعنی تا آخرش هم می مانی در خماری دوست داشتنش و نمی دانی کجای این دیوارها و کاشی ها و پنجره هاست که مِهرش را می نشاند در دلت. انگار که مهرگیاهی ریشه دوانده باشد در جرزهای دیوار، قد کشیده باشد تا شمسه ی طاق ها، تا انعکاس آینه های سقف، جوانه داده باشد از میان کاشی های حیاط، انگار مادری که در آغوش گرفته باشد تنها دخترش را.
یک جایی که کهنه گیش تکراری نمی شود. می شود گم شد در هزار توی رنگ و نورِ و پیدا شد در سایه ی بی رمق عصر بر پوست تن دیواره ها. یک جایی با طعم خاک و عطر بهار نارنج تا شکوفه های گل یخ و نیلوفرهای آبی و موسیقی رقص ماهی ها بر حوض.یک جایی که هر بار که پاهایت را سر می دهی در خنکای حوض دلت می لرزد که نکند بلغزد یکی از بچه ها به هوای تن پولک فام ماهی ها تا عمق تاریکِ آب، ... و سرما که از پاها می دود تا دست ها، می آید در سینه، قد می کشد در گلوگاه و آرام آرام می نشیند در چشم ها، می بندی چشم ها را و فکر می کنی چه می کردی بدون این حوض و خنده ی قل قل آب؟ و دلت می آرامد.
یک جایی که شب ها تاریکی قد می فرازد تا چشم ها و ظلِ وهم می ترساندت و فکر می کنی چه می کنی در میان دیوارهایی که خم شده اند زیر سنگینی شب، میان این همه کهنه گی و زوزه ی باد میان پنجره ها ؟ اما روز که می نشیند بر پنجره ها و رنگ ها می رقصند بر پلکت، چشم که باز می کنی در زیباترین نقاشی جهان، نمی دانی اگر دلت لرزیده بود به اخم مادر که این خرابه را می خواهی چه کنی؟ و تن داده بودی به آجر سه سانتی های شیشه دو جداره ی نمای گرانیت چه می کردی؟تا یک روز به خودت که می آیی خانه شده قسمتی از تو و تو قسمتی از خاطرات خانه و نمی دانی چه طور می شود دوستش نداشت این حیاط خلوت جهان را؟ چه طور می شود دل نبست بر این امن ترین ِ حریم ها؟ چه طور می شود؟
No comments:
Post a Comment