یک چیزیم می شود.
زندگیم این طوریست، آن چیز ناشناس خزیده میان زندگیم و رایحه اش همه چیز را گرفته، همه چیز را دوست داشتنی کرده. انگار که کسی با کنترلی در دست وضوح شادی های کوچک زندگی را بیشتر کرده باشد و رنگشان را غلیظ تر. با این حال، این خوشی ِ نمور ِ دلچسب می ترساندم. می دانم که اگر زودتر فکری به حال بیرون راندن " آن چیز غریب " نکنم آنقدر پیش می رود که دیوارهای زندگی را بر سرم آوار کند. آنقدر که تار و پود زندگیم را بپوساند. آنقدر که مست رایحه اش سقوط کنم از بند امنیت.
یک چیزیم می شود
چیزی دوست داشتنی، که می ترساندم.
No comments:
Post a Comment