Tuesday, September 6

Hallucinatory Equilibrant


یک چیزیم می شود.
دقیقن نمی دانم چه، اما می فهمم که یک چیزی هم هست که بی اجازه خزیده زیر پوست زندگیم و زندگیم مثل دیواری که نم زده باشد ورم کرده و آمده جلو. بوی غریبی هم می دهد. مثل بوی نم کمد دیواری های قدیمی که جا می ماند میان رخت خواب های خانه ی مادر بزرگ و دل آدم غش می رفت که میانشان بخوابد اما در عین حال می دانست که اگر فکری به حال نم دیوار که رخت خواب ها را این چنین دلچسب کرده نکند عنقریب دیوارهای خانه اش روی سرش آوار می شود.

زندگیم این طوریست، آن چیز ناشناس خزیده میان زندگیم و رایحه اش همه چیز را گرفته، همه چیز را دوست داشتنی کرده. انگار که کسی با کنترلی در دست وضوح شادی های کوچک زندگی را بیشتر کرده باشد و رنگشان را غلیظ تر. با این حال، این خوشی ِ نمور ِ دلچسب می ترساندم. می دانم که اگر زودتر فکری به حال بیرون راندن " آن چیز غریب " نکنم آنقدر پیش می رود که دیوارهای زندگی را بر سرم آوار کند. آنقدر که تار و پود زندگیم را بپوساند. آنقدر که مست رایحه اش سقوط کنم از بند امنیت.

یک چیزیم می شود
چیزی دوست داشتنی، که می ترساندم.

No comments: