Saturday, September 10

Nonvolatile Memory


زندگی گاهی خلاصه می شود در سه شب.
هشتاد یا سی سالش فرقی ندارد. زندگی تمامش می شود همان سه شب، انگار که آن هشتاد سال فرساینده را گذرانده باشی برای همان سه شب در جزیره ای آفتاب زده و بی هیچ آشنایی.
همه اش می شود پیچیدن میان ملحفه های سفید هتل و رقابت با شرجی جان فرسای جزیره.
می شود گم شدن میان سایه روشن برهنگی آفتاب سوخته ی تن او سپیدی ناگزیر تن تو.
بی هیچ اسم و نشان و پرسشی، بی هیچ پاسخی. این طور همدیگر را خواسته اید ناشناس و رمزآلود شاید.
تمامش می شود غریبه ای بی نام با برهنگیه آفتاب سوخته ی تنش، با چند دستبند بافتنی دور مچ پای چپ،از آنهایی که اواخر سالهای دهه ی هشتاد تو به دستت می بستی.
می خواهم بگویم زندگی گاهی اینطوریست، با تمامیت غیر قابل نوشتارش گاهی می شود همان سه شب جا مانده در میان جزیره ای دور.
مثل وهم سبکی که صبحدم از خوابی شیرین به جای مانده باشد یا شاید هم مثل رازی که ناگشوده ماندنش تمام ِ ماهیتش باشد.
زندگی گاهی می شود همین.
سه شب در جزیره ای آفتاب زده بی هیچ آشنایی.

No comments: