Friday, March 9

DarkSides

فرح می پرسد کسی آش رشته می خورد؟ و بی جواب گرفتن از روی کاناپه بلند می شود و می رود به سمت آشپزخانه، که پایش می گیرد به لیوان چای سعید که سابق بر این کنار میز و هم اکنون واژگون روی فرش جا خوش کرده و بی توجه به لیوان چای چپه شده راهش را ادامه می دهد و از سعید می خواهد که لیوان چایش را از این به بعد بگذارد جایی که "امن تر" باشد و لکه ی چرک مانده روی نقش کشکولی قالی را هم پاک کند.
سعید اما دراز کش به روی کاناپه ی روبروی تلویزیون، متفکرانه پا می کشد روی لکه ی فرش، کمی درنگ می کند و نتیجه می گیرد که : گه شد توش، و دیگر ادامه نمی دهد، نه پا کشیدن روی لکه ی فرش و نه نگاه متفکرانه را، و در پاسخ به حالت متعجبانه ی ابروهای من پاسخ می دهد که همیشه اش همین است.
امیر از منتها علیه کاناپه ی فوق الذکر ضمن چک کردن لکه ی چای با پا به سعید متذکر می شود که : برای همین کارهایش بود که عاشقش شدی و همان سال دو آسمان ریسمان بافتی که بگیریش؟
تصدیق کردن سعید با سر توأم می شود با صدای فرح از دورترین و بعید ترین نقطه ی خانه که می پرسد : رشته نداریم؟ و سعید می گوید : کابینت بالای اجاق، سمت راستی. بعد صدای باز شدن در کابینت و صدای فرح که می گوید: کو؟ نیس که، و سعید که می گوید: اومدم و بلند می شود و پایش می خورد به همان لیوان چای کذایی و لیوان می خورد به دیوار و به قاعدتاً می شکند، می شکند که نه پودر می شود. فرح می پرسد: شکست؟ سعید می گوید: آها و فرح پاسخ می دهد: خوب، ولی گمونم رشته نداریما . و اما سعید که می گوید: وایسا بیام خودم .

شبکه ی برون وطنی در همین حین دارد فیلم پرنو را به جای ویدئو کلیپ به ما غالب می کند به امیر می گویم: سیگار؟ می گوید: بالکن. و یادم می اندازد که باید فکر نیم وجبیه درون شکم فرح را بکنم، همین می شود که هر دویمان می رویم به بالکن قد یه قربیل، چپیده ایم کنار هم که امیر می گوید فقط یک نخ مانده و نتیجه اش آن که که شریکی بکشیم. یعنی که اینجا هلنده و این هم ماریجواناست . شوخی بی مزه ای که خنده ام نمی اندازد، سیگار را از میان انگشتان امیر قاپ می زنم و بعد هم پک های سنگین برای نهایت استفاده از سهم نصف سیگارم. امیر می پرسد : هنوز هم؟ چیزی نمی گویم، فقط هرچه بیشتر برای نگه داشتن کام ِ سنگین سیگار در شش هایم تلاش می کنم. اشک می دود به چشم هایم، امیر سیگار را پس می گیرد و خیره می شود به شهر یخ زده از سرما، جوابش را گرفته، هنوز هم.
فکر می کنم به این که کاشکی فاصله یمان بر حسب متر و کیلومتر بود، به این کاش فاصله مان را شهرهامان مشخص می کرد و نه این همه سال. به قول مادر فاصله ی سن که دو رقمی شود... حالا من باید چه کنم با این چند دهه فاصله یمان؟ با دیر به دنیا آمدن من یا زود به دنیا آمدن تو ... می گویم : نمی دونم امیر، هنوز هم نمی دونم. پیش از این که بغض این چند ماه راه پیدا کند به چشمها سعید در بالکن را باز میکند و می پرسد: پیتزا؟ امیر می گوید: دوتا پپرونی، سعید که می رود صورتم جا می گیرد میان دست های امیر که می گوید : اینجا نه، الان نه ... و می رود . من می مانم و آش رشته ی بذل شده به پیتزا، شهر دودی یخ زده ی روبرویم و با علامت بزرگ : تو بی کانتینیود روی قلبم .

No comments: