فنجان قهوه را می گذارم روی میز عسلی کنار دستش و ظرف شیرینی ها را برای تعارف بر می دارم که می گوید ظرف را بگذارم کنار و بیایم بشینم پهلویش. همانطور لم داده روی کاناپه فنجان را بر می دارد و عطرش را عمیق می نشاند بر دَم ِ نفس و رها می کند.
تصویرش مثل همان اولین روزی که دیدمش، تصویر زنی تمام است با انگشتانی ظریف و کشیده و انگشتری ِ فیروزه ای بر دست که انگار برای عطر همان یک فنجان قهوه هوس کرده تا از تابلویش بیرون بیاید و اگر لحظه ای نگاهت را از او برگیری امکان دارد که باز گشته باشد به قاب خالیش و تنها رد کمرنگی از لبان باریکش بر فنجان باقی مانده باشد که ثابت کند حضورش حقیقت داشته و خیالی نبوده که آنی از ذهن گذشته باشد.
ظرف نازوک را که پیش می کشد می گوید خوشحال است که مثل عروسش شیرینی های سورئال نمی خرم که آدم از خوردنش حس عجیبی داشته باشد و مدام فکر کند که نکند یک اثر هنری را که بسیار هم ارزشمند است به اشتباه خورده است و طعم رنگ های خوراکی که دست کمی هم از رنگ هایی که او تابلوهایش را با آن ها رنگ می کند تا آخر شب بماسد بر دهانش، و به جای آن نازوک می خرم و می دانم در کنار قهوه هیج چیز مثل نازوک تازه خوش طعم نیست.
" عروسش " همسر برادر توست. هیچ وقت نفهمیدم همسر تو را چه طور خطاب می کرده و می کند ، اما مرا که هیچ وقت " عروسم " نخواند. اوایل این عروسم شنیدن ها سخت بود. انگار که دیوار محکمی می کشید میان من با دیگران. انگار که یک نفر مدام یاد آوریت کند که هیچ جای شناسنامه ی تو نامی از من برده نشده و هر چه هم که میان ما باشد، باز هم مرا جزیی از خانواده ی تو نمی کند. انگار که رهگذری شمرده شوی که قرار بر ماندش نیست که لازم باشد به نامی خوانده شود. بعد ها اما برایم بی اهمیت شد، یا شاید هم در کنار آن همه نیش و طعن و کنایه رنگ باخت ناراحتیش. شهریورخوانده شدن کفایت کرد انگار و خوشحال کننده هم بود که دست کم از خودم نامی داشته ام که اگر لزومی بر صدا کردنم بود بتوانم به آن خوانده شوم و دیگران را سر در گم نکنم که باید چه بگویند. دیگر ماند کم حرفی های " بانو " و لبخندهای محوش و حضور گاه و بی گاهش و تصویر آن دستان کشیده که یا حلقه شده اند بر دور فنجان، یا سر گرم قلموهایند، یا حلقه ی موی رها شده بر پیشانی را کنار می زنند و یا لمس می کند با سر انگشتان حضور انگشتری فیروزه را بر دست دیگر.
فنجان قهوه را که بر می گرداند به روی پیش دستی بی مقدمه می گوید که : خوشحالم.
مثل تمامی وقت ها مکث می کند تا ببیند حرفش چه تأثیری بر روی شنونده گذاشته. لبخند که می زنم، کیفش را بر می دارد و شالش را می کشد بر روی موهای نقره ای رنگش و دامنش را مرتب می کند و می رود به سمت در اتاق شاه نشین، در چهارچوب در انگار که چیزی جا مانده باشد باز می گردد و سرش را طوری که نیم رخش به من باشد می گرداند و شمرده می گوید خوشحال است که هیچ وقت خودم را برایش در قالب همسر پسرش تعریف نکرده ام و هیچ وقت نخواسته ام که عروسش باشم، تا او به ناچار بلغزد در نقش مادر شوهری که بودنش در آن خلاصه بشود و بس، و گذاشته ام که من برای او شهریور باشم و او برای من بانو. بعد نگاهش را می لغزاند بر چهره ام و و در طرح لبخندی محو خدانگهداری می گوید و میگذارد تا در سکوت همراهیش کنم ، قبل از که ماشین راه بیفتد خم می شوم به روی پنجره ی عقب ماشین و آرام می گویم که ممنونم.
فنجان ها را که جمع می کنم کنار پیش دستی انگشتری فیروزه را می بینم که تکیه داده بر کناره ی پیش دستی. تصویر انگشتری بی آن که بر انگشتان ظریف و کشیده ی او باشد تصویر غریبه ایست که عجیب می نماید. در زیر انگشتری بر کاغذ سفید دست خطش را می شناسم که نوشته : برای توست، دیگر حوصله ی تعارف و تشکر را ندارم.
انگشتری فیروزه به دست، عطر قهوه را می کشانم تا درون و رها شده بر کاناپه در رقص سایه های رنگی بر تاریک و روشن اتاق، غرق می شوم در فکر زنی با انگشتانی ظریف و کشیده و موهای نقره ای ِ رها شده بر پیشانی و امن ترینِ لبخند های دنیا.
تصویرش مثل همان اولین روزی که دیدمش، تصویر زنی تمام است با انگشتانی ظریف و کشیده و انگشتری ِ فیروزه ای بر دست که انگار برای عطر همان یک فنجان قهوه هوس کرده تا از تابلویش بیرون بیاید و اگر لحظه ای نگاهت را از او برگیری امکان دارد که باز گشته باشد به قاب خالیش و تنها رد کمرنگی از لبان باریکش بر فنجان باقی مانده باشد که ثابت کند حضورش حقیقت داشته و خیالی نبوده که آنی از ذهن گذشته باشد.
ظرف نازوک را که پیش می کشد می گوید خوشحال است که مثل عروسش شیرینی های سورئال نمی خرم که آدم از خوردنش حس عجیبی داشته باشد و مدام فکر کند که نکند یک اثر هنری را که بسیار هم ارزشمند است به اشتباه خورده است و طعم رنگ های خوراکی که دست کمی هم از رنگ هایی که او تابلوهایش را با آن ها رنگ می کند تا آخر شب بماسد بر دهانش، و به جای آن نازوک می خرم و می دانم در کنار قهوه هیج چیز مثل نازوک تازه خوش طعم نیست.
" عروسش " همسر برادر توست. هیچ وقت نفهمیدم همسر تو را چه طور خطاب می کرده و می کند ، اما مرا که هیچ وقت " عروسم " نخواند. اوایل این عروسم شنیدن ها سخت بود. انگار که دیوار محکمی می کشید میان من با دیگران. انگار که یک نفر مدام یاد آوریت کند که هیچ جای شناسنامه ی تو نامی از من برده نشده و هر چه هم که میان ما باشد، باز هم مرا جزیی از خانواده ی تو نمی کند. انگار که رهگذری شمرده شوی که قرار بر ماندش نیست که لازم باشد به نامی خوانده شود. بعد ها اما برایم بی اهمیت شد، یا شاید هم در کنار آن همه نیش و طعن و کنایه رنگ باخت ناراحتیش. شهریورخوانده شدن کفایت کرد انگار و خوشحال کننده هم بود که دست کم از خودم نامی داشته ام که اگر لزومی بر صدا کردنم بود بتوانم به آن خوانده شوم و دیگران را سر در گم نکنم که باید چه بگویند. دیگر ماند کم حرفی های " بانو " و لبخندهای محوش و حضور گاه و بی گاهش و تصویر آن دستان کشیده که یا حلقه شده اند بر دور فنجان، یا سر گرم قلموهایند، یا حلقه ی موی رها شده بر پیشانی را کنار می زنند و یا لمس می کند با سر انگشتان حضور انگشتری فیروزه را بر دست دیگر.
فنجان قهوه را که بر می گرداند به روی پیش دستی بی مقدمه می گوید که : خوشحالم.
مثل تمامی وقت ها مکث می کند تا ببیند حرفش چه تأثیری بر روی شنونده گذاشته. لبخند که می زنم، کیفش را بر می دارد و شالش را می کشد بر روی موهای نقره ای رنگش و دامنش را مرتب می کند و می رود به سمت در اتاق شاه نشین، در چهارچوب در انگار که چیزی جا مانده باشد باز می گردد و سرش را طوری که نیم رخش به من باشد می گرداند و شمرده می گوید خوشحال است که هیچ وقت خودم را برایش در قالب همسر پسرش تعریف نکرده ام و هیچ وقت نخواسته ام که عروسش باشم، تا او به ناچار بلغزد در نقش مادر شوهری که بودنش در آن خلاصه بشود و بس، و گذاشته ام که من برای او شهریور باشم و او برای من بانو. بعد نگاهش را می لغزاند بر چهره ام و و در طرح لبخندی محو خدانگهداری می گوید و میگذارد تا در سکوت همراهیش کنم ، قبل از که ماشین راه بیفتد خم می شوم به روی پنجره ی عقب ماشین و آرام می گویم که ممنونم.
فنجان ها را که جمع می کنم کنار پیش دستی انگشتری فیروزه را می بینم که تکیه داده بر کناره ی پیش دستی. تصویر انگشتری بی آن که بر انگشتان ظریف و کشیده ی او باشد تصویر غریبه ایست که عجیب می نماید. در زیر انگشتری بر کاغذ سفید دست خطش را می شناسم که نوشته : برای توست، دیگر حوصله ی تعارف و تشکر را ندارم.
انگشتری فیروزه به دست، عطر قهوه را می کشانم تا درون و رها شده بر کاناپه در رقص سایه های رنگی بر تاریک و روشن اتاق، غرق می شوم در فکر زنی با انگشتانی ظریف و کشیده و موهای نقره ای ِ رها شده بر پیشانی و امن ترینِ لبخند های دنیا.
No comments:
Post a Comment